تبليغاتX
گذرگاه






















گذرگاه

روزمره گی

شگفت انگیز است اگر بدانی

بعد از رفتنت دنیایم چقدر عوض شد

مثل جهنم درد دارد

نمی دانم

چطور بگذرانم که دیگر تو را نبینم

عشق عمیقی در چشمهای توست

و نور درخشانی از همدمی با تو می درخشد

تو نگران چیزی نبودی

پایان قصه

حتما همانی می شود که می خواستی

اما برای من

تو همیشه تن پوش شعرهایم هستی

تو همچنان با لجاج به زیبائیت ادامه می دهی

و آوارگی من

هر روز فرقی نخواهد کرد

تو رفتی و من ماندم و غرور دستهایم

که هجای اسم تو هستند

تعادل من به تو بند است

بودنت را

همیشه در قلبم خواهم داشت

و چشمانت را همیشه مراقب خواهم بود

ولی ای کاش می دانستی

 

من رنگ چشمانت را می دانم

صدایت را می نویسم

و بوی پوستت را می شناسم

من فقط به تو مرتبط هستم

یک قطعه بزرگ

همواره در من غایب است

نگذار تنهایی برایم حبس ابد ببرد

و برای همیشه بوی قفس بدهد دلم

اما گمان نمیکنم بدانی

آنروز چقدر فاصله می بارید

چه آسان بند دلم را از گردنم درآوردی

و من چه سخت قلبم را نگه داشتم

تو می رفتی

اما آسمان دلم پشت سرت می ریخت

و چشمهایم در طنین قدمهایت ترک می خورد

و من پشت به رفتنت

در هزار سوی باران تکه تکه شدم

چشمانم می بارید

و من را از زمین می شست..

میرزا...........

نوشته شده در دوشنبه یکم خرداد 1391ساعت 10:59 بعد از ظهر توسط شیرین|

سلام خدمت بهترین دوستای دنیا امیدوارم که حالتون خوب باشه خوب چیه مگه  این پست به افتخار تولد خودم اپ میشه چون من معتقدم ادم شادی خودش رو باید جشن بگیره  پس دیگه نگین من از خود راضیم

خوب اینم کیک تولدم

 اینم منو مهربانو امیر سه نفری که تو این دنیا بدونه هم نمیتونن

 نفس بکشن اون شکموه امیره

میرم سراغ جشن همه دس        دس دس   خوب خودمو خوشجل کنم

خوشجل شدمممممممممممم  

خدای مهربونم کمکم کن تو حال و هوای تو قد بکشم

کمکم کن با وسوسه ها بجنگم ،تسلیم نشم، کم نیارم

کمکم کن به معنای واقعی انسان باشمو معنای واقعی انسانیت رو درک کنم که این خودش بهترین عبادته تو این دنیا فقط رضایت خودت برام مهمه پشت و پناهم باش

روزی که بدون اینکه از خودم ، از اطرافم  آگاهی داشته باشم پشت سرم آب ریختی و گفتی برو به سلامت که یک روز دوباره برمیگردی پس کمکم کن رو سفید برگردم برام دعا کن که تو این دنیا سفر بی خطری داشته باشم زیر سایه لطفت

خداجونم بخاطر همه ی هدیه هایی که بهم دادی و هدیه هایی که فکر کردم ندادی و دیدم و حس کردم که ندادنش برام هدیس ممنونم

 دیووونه وار دوستت دارم

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 1:14 قبل از ظهر توسط شیرین|

موجودیت تو
در روحم غلیان کرده است
و هزاره ای از گفتنی ها را
بر چلچراغ بودنت ریسه بسته است
و تک به تک روشن و شفاف
 میخواهند بگویند
تو میدانی
همه روی مغزم راه می روند
ولی تو روی دلم
تو می دانی
می توان تمام زندگی را
 در آغوش کشید
کافیست
 تمام زندگیت یک آدم باشد
تو میدانی
چهار فصل دلم با تو بهار می شود
و این واژه های بی هدف
وقتی به سمت تو جهت دار می شوند
عمق می یابند و عاشق می شوند
تو می دانی
هر چه بیشتر می خواهمت
بیشتر ستاره سهیل می شوی
و من نمی دانم
جز در کهکشان عشقم
و خیال مستم
در کدام آسمان جستحویت کنم
تو می دانی
من دوست دارم
بهشت را به جهانیان بدهند
اما تو را به من
تو میدانی
هر وقت تشنه ام میشود
دلتنگیت را سر می کشم
بغض بالا می آورم
تو می دانی
تلخ ترین تنهائیست
وقتی تو با من دور ترین نزدیکی
تو می دانی
هر شب دلم یقه ی عقلم را می گیرد
و میگوید
دور باش اما نزدیک
که من
 از با هم بودنهای دور می ترسم


تو میدانی
میان خلسه های نبودنت
اکسیژن زهر مار میشود
و رسم تلخ بی خبری تو از من
تمام من را در بر می گیرد
تو می دانی
کابوس این که
تو با خیال دیگری بروی
و من عاشقانه
 کاسه آب را پشت سرت بریزم
حالم از جا می رود
دست کم این را بدان
اگر به هرجا و آنجا هم رفتی
آهن قراضه ایی
 که چنان گرم گرم می تپید
دلم بود
من خوب می دانم آسان نیست
اما بگذار به برکت وجود تو
 این لطف شامل من بشود
که به زندگی برگردم
آسان نیست می دانم
یکی در میان همه
انتخاب بهترین در بین بدترین

اما ببین غریبگی نکن
بوی بهار تمام فضا را گرفته است
لبخند بزن
و به دستانی بیندیش
 که در باغچه سبز شده اند
و شاعری که مهتاب را
 به کاسه ی آب خویش دعوت کرده است
نمی گویم گذشته های غمگین را دور بریز
ولی چند روزی آنها را
درون صندوقی
 در گوشه ی دور افتاده قلبت پنهان کن
لبخند بزن و من را درآغوش بگیر
شادی از خرد عاقل تر است
کامیابیت را خدای عشق بیمه می کند
گریزی نیست
مقیم قلبم شده ایی
و دلم مالامال از تو است
و تمام خانه های شهر چشمهایم
به نام تو ثبت است
کاش در نگاهت با من
 کمی مهربانتر بودی
من می ترسم با شب و سکوت
بار دیگر هم پیمان شوی
و آسمان را به تیرگی متهم کنی
و من زیر پای فراموشی له شوم
یکبار که رفتی
من و خیالت تا صبح
اشک از گونه های هم پاک کردیم
اینبار اگر بروی
و چشمهایم تو را نبیند
هر جا که باشی
اگرآسمان باریدن گرفت
بدان این ابرها نیستند
 که به هم میخورند و می بارند
بلکه دل و قلب من است
که در دوریت به هم می سایند

نوشته شده در جمعه هشتم اردیبهشت 1391ساعت 6:22 بعد از ظهر توسط شیرین|

برایت ساده مینویسم

برای همه عزیزای دل

باز هم عشق.....................

بهار که با زمزمه های عاشقی و بازگشت پرستوهای مهاجر فرا رسید همه چیز رنگ و بویی تازه گرفت . با زنده شدن  دوباره ی طبیعت و سرسبزی دشت و صحرا ، گلهای عشق و دوستی رنگ عاشقانه تری به گرفتند. بید مجنون قصه ی عاشقی  عشاق دلباخته را که در کنار او خاطرات خوب خود را بازگو می کردند برای چکاوکها انشاء خواند تا مشق عاشقی را هیچ وقت از یاد نبرند . زیرا با عشق می توانیم از شقایق ها حرف بزنیم و زمزمه های دلتنگی را به وسیله ی قاصدک به گوش هم برسانیم با عشق می توان ستارها را از آسمان بچینیم . با عشق می توان به زندگی معنا بخشید و خود را به باغ امید رساند . پس در را برویش بگشا...  تا بهار بهانه ای باشد برای عاشق تر شدن .. و اما یک سال دیگر گذشت !!! و باز هم بهاری دیگر ،  و خوشا به حال دلهایی که پیش گلها رو سفیدند . دلهایی که هیچگاه فراموش نکردند که زمستان با تمام سوز و سرمایش خواهد گذشت و بهار در راه هست . و اما تو نازنینم ، این بار می خواهم ساده برایت بنویسم ، ساده تر از آنچه که ساده انگاشته شود !! می خواهم بنویسم که در چشمانت فریاد آزادی شقایقهای عاشق را شنیده ام و نگاهت شوق دوباره زیستن را در رگهایم جاری ساخت. تو آخرین پناه دل خسته ی منی وقتی از هجوم حادثه لبریز می شوم . تو آخرین روزنه ی امید در شبهای تاریک و بی کسی ام هستی . تو سرشار ترین ترانه ای وقتی با تو به آواز قناری میرسم ، زیباترین بیتهای شعرم با نام تو آغاز می شود ، ای تمام واژه های زیبا ..... من با تو جاودانه می شوم  و  گذرگاه با تو معنا  پیدا می کند .......

و سخنی با تمام دوستان مهربونممممم  .....

بیایید در این بهار زیبا به وسعت تمام خاطراتمان عاشق باشیم و بمونیم و قرار بذاریم هیچ شقایقی رو نچینیم و خار هیچ گلی رو نچینیم تا همیشه سوز عشق رو دریابیم

دنیا با همه قشنگیاش حتی یک ثانیشم ارزش نداره شاید فردایی نباشه پس همیشه عاشق بمونیم

دوستتون دارم خیلی زیاد...............

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391ساعت 10:1 بعد از ظهر توسط شیرین|

ای عشق همه بهانه از توست

به نام خالق عشق و تمام عشاق روی زمین سلام عرض می کنم خدمت همگی  دوستان  مهربون و با محبت. خوشحالم که همیشه و هر کجا در کنار من هستین به من لطف داشتید. آپ امروز من با آپ های قبلی که داشتم کلی فرق می کنه  ولی می خوام در رابطه با یک موضوع نام آشنا برای شما بنویسم موضوعی که خیلی ها با تلخی و شیرینی اون زندگی کردند، به خاطرش زیباترین خنده ها و یا تلخ ترین گریه ها رو سر دادندخیلی از ما عاشق بودیم ، هستیم و می شویم. هر کس به یک طریق یکی با یک نگاه ، یکی با گذشت زمان و یکی با گذشت سال های طولانی و حتی یکی وقتی کسی رو از دست می ده تازه می فهمه که شدیدا اونو دوست داشته. اما به هر حال خیلی از ما اونو تجربه کردیم و گاهی این مساله برای ما حکم نوشیدن یک جام زهر تلخ رو داره.

نمی دونم چرا دارم اینها رو می گم ولی فقط می دونم که یادمون باشه عاشقی و دوست داشتن نه جرمه و نه زشت. بی تردید انسان بدون عشق پیر می شه و با عشق تا آخر عمر جوونه. می دونم خیلی ها الان در بین شما هستند که کسی رو دوست دارند ولی نمی تونند به طرف مقابل ابراز علاقه کنند. شاید از روی خجالت. و خیلی ها هم هستند که کسی رو دوست دارند ولی می دونند که هیچ وقت بهش نمی رسند.
       و چه داستان غریبیست
کسی رو دوست داشته باشی که در کنارت باشه ولی بدونی هیچ وقت به اون نمی رسی.

و این همچون یک خوره روح و جسم تو رو در انزوا می خورد و می خراشد و به هر کس که می گویی تنها به تو می خندد.سعی کنید، غرور رو کنار بگذارید نه یک بار که حتی هزار بار ، برای رسیدن به عشق باید مبارزه کرد مبادا میدون رو خالی کنید و یک عمر در حسرت از دست رفتن یار غبطه بخورید.
همه ما شاید داستان زیبا و شنیدنی لیلی مجنون رو شنیده باشیم یا تو کتابها خونده باشیم. مجنون به هیچ عنوان نمی تونست لیلی رو فراموش کنه و هر کاری که پدر یا اقوام برای اون می کردند بی ثمر بود. تا اینکه پدر تصمیم می گیره مجنون رو به کعبه ببره تا بلکه خدا گره از این کار باز کنه. وقتی که به کعبه می رسه پدر رو به پسر می کنه و می گه که از خدا بخواه که تو رو از این عشق نجات بده. ولی مجنون درد و دلی با خدا می کنه که دل هر شنونده ای رو به لرزه در می آره.

گویند ز عشق کن جدایی

این نیست طریق آشنایی

من قوت ز عشق می پذیرم

گر می رود عشق من بمیرم

یارب به خدای خداییت

وانگه به کمال پادشاهیت

از عشق به غایتی رسانم

کو ماند اگرچه من نمانم

از عمر من آنچه هست بر جای

بستان و به عمر لیلی افزای

گر مو شده ام از عشق او غم

یک موی نخواهم از سرش کم

جانم فدی جمال بادش

گر خون خوردم حلال بادش.

نکنه دیر بشه، نکنه وقت بگذره و فقط درد عشق برای شما بمونه. یادتون باشه که شما برنده هستید پس هیچ وقت نا امید نشوید.

پس همین امروز برای رسیدن به عشق تلاش کنید و دعا کنید که همه به اون کسی که می خوان برسند. پس جلو برید و از خالق عشق کمک و یاری بطلبید. مطمئن باشید که بهش خواهید رسید.

وفتی که به یار رسیدید ما رو هم هر کجا که هستید دعا کنید.

ای عشق همه بهانه از توست

من خاموشم و این ترانه از توست



 

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم فروردین 1391ساعت 9:29 بعد از ظهر توسط شیرین|

 

سلام خدمت همه دوستای خوب و مهربونم امیدوارم سال خوبی داشته باشین

امروز دلتنگ دوستم و پدر بزرگمم که دیگه در کنارم نیستن ونبودشون  وحضور نداشتنشون مثل یه حفرست که با هیچ چیز نمیتونه پر بشه و تنها یاد و خاطرشونه که تا ته دنیا واسه من زنده میمونه

نوروز پاسداشت عشق های کوچکی است که زنده مانده اند

و روز تعظیم در برابر عشق های بزرگی است

که عظمت را کوچک می دانند

پس به تو در نوروز سلام می کنم

که بزرگترین عشق این کوچکی

دوستدار همیشگی شما شیرین

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390ساعت 4:47 بعد از ظهر توسط شیرین|

سلام دوستای مهربونم

امروز ۱۸ اسفند تولد بهترین دوست و خواهر دنیاست

 مهربان عزیزم در ستاره بارانِ میلادت
میان احساس من
تا حضور تو
حُبابی است از جنس هیچ
از دستان من
تا لمس نگاه تو
آسمانی است به بلندای عشق
جشن میلادت را به پرواز می روم
دراین خانگی ترین آسمانِ بی انتها
آسمانی که نه برای من
نه برای تو
که تنها برای “ما” آبیست

اینم گروه موزیک

ما که از افریقا مهمون نداشتیم این کیه؟

 اشکال نداره اومده مجلس رو گرم کنه

خوش اومدین دوستای عزیزم               

اینم کیک عزیز دلم.......................

       

تقدیم با عشق به امید اینکه سالیان سال روزای خوبی رو کنار هم داشته باشیم مهربانم بر قرار باش تا بی قرار نباشم

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم اسفند 1390ساعت 9:37 بعد از ظهر توسط شیرین|

    گفتم: خسته‌ام

گفت: "لاتقنطوا من رحمة الله" از رحمت خدا ناامید نشید (زمر/53)

گفتم: انگار، مرا فراموش کرده ای!
گفت:
"فاذکرونی اذکرکم" منو یاد کنید تا یاد شما باشم (بقره/152)
گفتم: تا کی باید صبر کرد؟
گفت: "و ما یدریک لعل الساعة تکون قریبا" تو چه می‌دانی! شاید موعدش نزدیک باشه (احزاب/63)

گفتم: تو بزرگی و نزدیکیت برای منِِِ کوچک، خیلی دوره! تا آن موقع چه کار کنم؟
گفت: "
واتبع ما یوحی الیک واصبر حتی یحکم الله" کارهایی که به تو گفتم انجام بده و صبر کن تا خدا خودش حکم کند (یونس/109)

گفتم: تا کی باید صبر کرد؟
گفت: "و ما یدریک لعل الساعة تکون قریبا" تو چه می‌دانی! شاید موعدش نزدیک باشه (احزاب/63)

گفتم: خیلی خونسردی! تو خدایی و صبور! من بنده‌ات هستم و ظرف صبرم کوچک است... یک اشاره‌ کنی تمامه!
گفت:
"عسی ان تحبوا شیئا و هو شر لکم" شاید چیزی که تو دوست داری، به صلاحت نباشه (بقره/216)

گفتم: "انا عبدک الضعیف الذلیل..." اصلا چطور دلت میاد؟
گفت: "
ان الله بالناس لرئوف رحیم" خدا نسبت به همه‌ی مردم (نسبت به همه) مهربان است (بقره/143)

گفتم: دلم گرفته
گفت:
"بفضل الله و برحمته فبذلک فلیفرحوا" باید به فضل و رحمت خدا شاد باشند (یونس/58) 

گفتم: اصلا بی‌خیال! توکلت علی الله 
گفت:
"ان الله یحب المتوکلین" خدا آنهایی را که توکل می‌کنند دوست دارد (آل عمران/159)

گفتم: خیلی چاکریم! ولی این بار، انگار گفتی: حواست را خوب جمع کن!
گفت: "
و من الناس من یعبد الله علی حرف فان اصابه خیر اطمأن به و ان اصابته فتنة انقلب علی وجهه خسر الدنیا و الآخره" بعضی از مردم خدا را فقط به زبان عبادت می‌کنند. اگه خیری به آنها برسد، امن و آرامش پیدا می‌کنند و اگر بلایی سرشان بیاید تا امتحان بشوند، رو گردان میشوند. خودشان تو دنیا و آخرت ضرر می‌کنند (حج/۱۱) 

گفتم: چقدر احساس تنهایی می‌کنم؛ 
گفت:
"فانی قریب" من که نزدیکم (بقره/186)

گفتم: تو همیشه نزدیکی؛ من دورم... کاش می‌شد به تو نزدیک بشوم 
گفت: "
و اذکر ربک فی نفسک تضرعا و خیفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال" هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع، و با صدای آهسته یاد کن (اعراف/205)

گفتم: این هم توفیق می‌خواهد!
گفت: "ألا تحبون ان یغفرالله لکم" دوست ندارید خدا شما را ببخشد؟! (نور/22)

گفتم: معلومه که دوست دارم مرا ببخشی 
گفت:
"و استغفروا ربکم ثم توبوا الیه" پس از خدا بخواهید شما را ببخشد و بعد توبه کنید (هود/90)

گفتم: با این همه گناه... آخر چه کاری می‌توانم بکنم؟ 
گفت:
"الم یعلموا ان الله هو یقبل التوبة عن عباده" مگر نمی‌دانید خداست که توبه را از بنده‌هایش قبول می‌کند؟! (توبه/104

گفتم: دیگر روی توبه ندارم 
گفت: "الله العزیز العلیم غافر الذنب و قابل التوب" ولی) خدا عزیز و دانا است، او آمرزنده‌ی گناه هست و پذیرنده‌ی توبه (غافر/3)

گفتم: با این همه گناه، برای کدام گناهم توبه کنم؟ 
گفت:
"ان الله یغفر الذنوب جمیعا" خدا همه‌ی گناه‌ها را می‌بخشد (زمر/53)

گفتم: یعنی اگر باز هم بیابم؟ بازهم مرا می‌بخشی؟ 
گفت:
"و من یغفر الذنوب الا الله" [چرا که نه!] به جز خدا کیه که گناهان را ببخشد؟ (آل عمران/۱35)

گفتم: نمی‌دانم چرا همیشه در مقابل این کلامت کم میارم! آتشم می‌زند؛ ذوبم می‌کند؛ عاشق می‌شوم! ... توبه می‌کنم 
گفت: "
ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین" [این را بدان که] خدا هم توبه‌کننده‌ها و هم آنهایی که پاک هستند را دوست دارد (بقره/222)

ناخواسته گفتم: "الهی و ربی من لی غیرک" ای خدا و پروردگار من! [آخر] من جز تو که را دارم؟
گفت:
"الیس الله بکاف عبده" خدا برای بنده‌اش کافی نیست؟ (زمر/36)

گفتم: در برابر این همه مهربانیت چه کار می‌توانم بکنم؟ 
گفت: "
یا ایها الذین آمنوا اذکروا الله ذکرا کثیرا و سبحوه بکرة و اصیلا هو الذی یصلی علیکم و ملائکته لیخرجکم من الظلمت الی النور و کان بالمؤمنین رحیما" ای مؤمنین! خدا را زیاد یاد کنید و صبح و شب تسبیحش کنید. او کسی هست که خودش و فرشته‌هایش بر شما درود و رحمت می‌فرستند تا شما را از تاریکی‌ها به سوی روشنایی بیرون بیاورند. خدا نسبت به مؤمنین مهربان است. ( احزاب/42)

گفتم: هیچ کسی نمی‌داند تو دلم چه می‌گذرد 
گفت:
"ان الله یحول بین المرء و قلبه" خدا حائل هست بین انسان و قلبش! (انفال/24)

گفتم: غیر از تو کسی را ندارم 
گفت:
"نحن اقرب الیه من حبل الورید" ما از رگ گردن به انسان نزدیک‌تریم (ق/16)

دوستای خوبم خواهش میکنم برای اینکه نفس عزیزم همیشه سلامت باشه دعا کنید عزیز دل خاله زود خوب شو.......

نوشته شده در چهارشنبه دهم اسفند 1390ساعت 10:43 بعد از ظهر توسط شیرین|

آنقدر  اتفاق ها  افتد که نمی دانم از کدامشان شروع کنم   احساس می کردم در فیلمی بازی می کنم با حرکت تند. احساس می کنم زمان به سرعت می گذردشاید برای این بود که روزها کوتاه و کوتاهتر می شدند  گویی از کنار لحظه ها می گذشتم بی انکه بدانم هر لحظه هدیه ایی از طرف توست روزهایی که گذشت بی انکه زندگی کرده باشم انسانی بودم سرما خورده با خوشمزه ترین غذا که در دهانش عاری از هر گونه مزه و طعمی بودهمه چیز در ذهنم معلق بوددر باره همه چیز میتوانستمم بنویسم و لی نمی دانم چرا همیشه آنقدر طولش می دادم که دیر میشد و موضوع اهمیتش را از دست می دادآنوقت نوشتن می شود یک لیوان چای سرد که دیگر میل نوشیدنش را نداشتم حالت آدمی را پیدا می کردم که دیر سر قرارش رسیده در اوج هرگز ها و غصه مردن از این کلمه به دادم رسیدی هرگزها بی اهمیت شدن وهمه چیز بوی بهار گرفت و جواب صبرم رو گرفتم بودنت جبران همه نداشته هاست بابت تمام اتفاق های خوب   و همه دادها و ندادها شکرررررررررررررررررررت


 

نوشته شده در یکشنبه سی ام بهمن 1390ساعت 0:54 قبل از ظهر توسط شیرین|

از خدا پرسيدم : خدايا چطور مي توان بهتر زندگي كرد؟

خدا جواب داد: گذشته ات را بدون هيچ تاسفي بپذير ،

با اعتماد زمان حالت را بگذران و بدون هيچ ترسي براي آينده آماده شو .

ايمان را نگه دار و ترس را به گوشه اي انداز . شك هايت را باو رنكن و هيچگاه به باورهايت شك نكن ...

زندگي شگفت انگيز است ، فقط اگر بدانيد كه چطور زندگي كنيد .

مهم اين نيست كه قشنگ باشي ، قشنگ اين است كه مهم  باشي ! حتي براي يك نفر .

مهم نيست شير باشي يا آهو ، مهم اين است كه با تمام توان شروع به دويدن كني .

كوچك باش و عاشق .. كه عشق مي داند آئين بزرگ كردنت را

بگذار عشق خاصيت تو باشد نه رابطه خاص تو با كسي

موفقيت پيش رفتن است نه به نقطه ي پايان رسيدن

فرقي نمي كند گودال آب كوچكي باشي يا درياي بيكران...

زلال كه باشي ، آسمان در تو پيداست ...

 خدایا متشکرم

از تو که همیشه با من .در منی.از تو که همیشهه به من توجه  داری به من کلام رو میدی و به من قدرتی میدی تا در مورد خودم با اطمینان جلو برم از تو که به من ایمان میدی تا فکر کنم که میتوانم هر کاری را انجام بدهم.تشکر از تو که من اگر اینجا هستم زیر سایه لطف تو بوده.تو خدای منی که برای من همه چیزی.داده و ندادهات رو شکر خدای مهربونم

 

نوشته شده در یکشنبه نهم بهمن 1390ساعت 7:58 بعد از ظهر توسط شیرین|


آخرين مطالب
» حبس
» تولد تولد تولدم مبارک
» ثبت
» برایت ساده مینویسم
» ای عشق همه بهانه از توست
» نوروز 1391 مبارک
» تولدت مبارک عزیز دلم
» از رحمتت ناامید نمیشم
» نمی دانم از کجا شروع کنم
» تشکر از تو
Design By : Pars Skin